فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

689

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كرد ، - الكاهِنُ فُلاناً : كاهن به فلانى نان و شراب داد ، فُلاناً : به فلانى گفت : ( خدا تو را پايدار و خانه ات را آباد كند ) ، - الرّجُلُ : آن مرد از درد كمر ناليد ، - الفَرَسُ : اسب تا اندازه اى دويد . القُرْب - اين كلمه ضدّ ( البُعْد ) است به معناى نزديكى ، - ج اقْراب ( ع ا ) : پهلو . القُرُب - ج أَقْراب ( ع ا ) : كمر يا پهلو . القَرَب - راه پيمائى در شب براى رسيدن روز بعد به آب ، - ج اقْرَاب : چاهى كه آب آن در دسترس است . القُرْبَى - خويشاوندى نزديك . القُرْبَى - مؤنّث ( القَرْبان ) است . القُرْبَان - ج قَرَابِين : همنشين و همدم شاه ، آنچه كه مسلمانان در راه خدا ( ذبيحه يا جز آن ) قُربانى كنند . - عند المَسِيحِيِّين : و در مذهب مسيحيان عبارت از نان و خمر است كه عنوان قربانى جسد حضرت مسيح و خون او مىباشد . القَرْبَان - ج قِرَاب : همنشينِ ويژهء شاه ، - مِن الآنية : ظرفى كه تقريباً پُر شده باشد . القُرْبَه - قُربِ مكان و مقام و منزلت ، ج - قُرَبُ و قُرُبات : عبادت خدا و بندگى و نيكوكارى كه باعث نزديكى به خداوند مىشود . القِرْبَة - ج قُرب و قِرْبات و قِرَبَات و قِرِبَات : خيك يا مشك كه در آن آب يا دوغ ريزند . القُرُبَة - خويشاوندى نزديك ، - ج قُرَب و قُرُبات : عبادت كه بوسيلهء آن به خدا نزديك شوند . القَرَبُوس - ج قَرَابِيس : جلو و عقب برآمدهء زين كه آن دو را ( قَرْبُوسَان ) گويند . قَرَتَ - - قَرْتاً و قُرُوتاً الدمُ : خون در ميان زخم خشك شد و يا در زير پوست بر اثر ضربه به رنگ آبى در آمد و كبود شد . قَرتَ - - قَرَتاً الدمُ : مُرادف ( قَرَتَ ) است ، - الظَّفرُ : خون زير ناخن خشك شد . القُرَّة - [ قرّ ] : مص ، - ( ح ) : قورباغه ، آنچه كه به ته ديگ مىچسبد ؛ « قُرّةُ العَين » : نام گياهى است كه معمولا در كانالهاى آب مىرويد ، « ابو قرُّة » : كنيهء حرباء ( بوقلمون ) است كه همواره تغيير رنگ مىدهد . القَرَّة - [ قرّ ] ( ح ) : قورباغه ، « لَيْلَةُ قَرَّةُ » : شبى سرد . القِرَّة - [ قرّ ] : سرما ، اسم نوع از ( قَرَّ ) است ، - ح : قورباغه . القَرَّتَانِ - بامداد و اوّل شب . قَرَحَ - - قَرْحاً ه : او را زخمى كرد ، البِئرَ : در جاى بى آب چاه كند ، - ه بِالْحَقّ : از راه حق نزد او آمد ، - قُرُوحاً و قَراحاً الفَرَسُ : اسب دندان در آورد . قَرِحَ - - قَرَحاً : بَر بَدَنِ او زخم و آبله در آمد ، الْفَرَسُ : اسب دندان در آورد ، تْ سنُّ الصَّبيِّ : دندان كودك نزديك به برآمدن شد . قَرَّحَ - تَقْريحاً [ قرح ] ه : او را زخمى كرد ، - الْبِئَر : در جاى بى آب چاه كند ، تِ الأَرْضُ : زمين سبز شد ، - النَّبَاتُ : جوانهء درخت بيرون آمد . القُرْح - آغاز هر چيزى ، اوّلين آبى كه هنگام حَفرِ جاه بيرون آيد . القَرْح - مص ، و - ج قُرُوح : اثَرِ اسلحه بر تن و بدن ، دانه‌هاى چركى كه بر روى پوستِ بدن در آيد ، - پيسى شديد كه باعث هلاك دام مىشود . القَرَح - مص ، وضع بيمار كه به آبله دچار شود . القَرِح - آنكه آبله در آورده يا بدنش پُر از زخم شده است . القَرْحَاء - « رَوْضةٌ قَرْحاءُ » : باغ كه درختان آن سبز شده و در ميان انها شكوفه‌هاى سفيد باشد . القُرْحَان - من الناس : آنكه به بيمارى آبله دچار است ( اين كلمه در مفرد و جمع يكسان به كار مىرود ) . القُرْحَة - مُرادف ( القَرْحَة ) است ، - في وَجْه الْفَرس : سفيدى در پيشانى اسب ؛ « قُرحَة الشَّتاءِ اوِ الرَّبيع » : آغاز زمستان يا بهار القَرْحَة - زخم كهنه كه در آن چرك باشد . قَرِدَ - قَرَداً : خاموش و ساكت شد ، بر زمين چسبيد ، - تْ اسْنَانُه : دندانهايش تا بيخ زرد شد ، الشَّعْرُ : موى سر فرفرى شد ، - الأَديمُ : چرم كرم خوردگى پيدا كرد و سوراخ شد ، - الكحلُ فى العَينِ : سُرمه در چشم پخش شد ، - العِلْكُ : آدامس فاسد و بَد مزه شد . قَرَّدَ - تَقْرِيداً [ فرد ] : ساكت و خاموش شد ، به زمين چسبيد ، - ه : او را فريب داد ، - الَيْه : خود را نزد او خوار و زبون كرد . القُرْد - ج قِرْدَان ( ح ) : حشره اى است بسان شپش كه به شتر مىچسبد . القِرْد - ج أَقْرَاد و أَقْرُد و قُرُود و قِرَد و قِرَدَة و قَرِدَة ( ح ) : ميمون ، و گاهى اين كلمه به معناى شيطان به كار بُرده مىشود ؛ « فُلانٌ كَالْقِرد » : يعنى فُلانى شيطان است ، و نيز در اعتراض به كار برده و گفته مىشود : ( يا قِرْد ) . القَرَد - گرفتگى زبان ، شاخهء درختِ خرما كه برگ آن را چيده باشند ، - خرده‌هاى زائد و به زمين ريخته شده از پشم و كُرك و كتان ، - ابرهاى پراكنده كه هنوز به هم پيوسته نشده باشند ، - مِنَ الإِبِلِ : شترى كه شپش و كنهء بسيار بر بدن داشته باشد . القَرِد - ابر كلفت و پُر دامنه . القِرْدَاحِيّ - كارگر اسلحه سازى - اين كلمه سريانى است . القُرْدَة - ( ح ) : واحد ( القُرْد ) است . القِرْدَة - ج قِرَاد ( ح ) : مؤنَّث ( القِرَدْ ) است . القَرَدَة - واحد ( القِرَدْ ) است . قَرْدَحَ - قَرْدَحَةً [ قردح ] : به چيزى كه از او خواسته شده اقرار كرد ، خود را خوار نمود و در زبان متداول به معناى اسلحه را ساخت و يا تعمير كرد مىباشد . القِرْدَحَجِيّ : مُرادف ( القِرداحِيّ ) است - اين كلمه تركى است - . قَرَّرَ - تَقْرِيراً [ قرّ ] ه في المكان أو على العمل : او را در كار و مكان خود تثبيت كرد ، ه بِالأَمِر : او را به آن امر وادار به اعتراف كرد ، - ه عَلَى الْحَقِّ : او را به پيروى از حق وادار كرد . القَرَرَة - [ قرّ ] : آبى كه پس از طبخ در ديگ